به روزگار، مرا روی شادمانی نیست
به مرگ قانعم، آن نیز رایگانی نیست
سیاه روز بلاهای ناگهانی نیست
که خیرگی مکن، این بزم میهمانی نیست
که در خور تو، ازین به که می ستانی نیست
مرا خبر زه و رسم مهربانی نیست
از آن خوشم که سپنجی است، جاودانی نیست
که پرتگاه جهان، جای بدعنانی نیست
ره گریز، ز تقدیر آسمانی نیست
در این معامله، ارزانی و گرانی نیست
غریق نفس، غریقی که وارهانی نیست
که هیچ سود، چو سرمایه جوانی نیست
زمان خستگی و غجز و ناتوانی نیست
دلی که مرد، سزاوار زندگانی نیست
از این مسابقه، مقصود کامرانی نیست
به جز حکایت آشوب مهرگانی نیست
وجود سر، همه از بهر سرگرانی نیست
برگرفته :http://setareheshab.persianblog.com/
|